بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
626
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
را موخر داشته مجموع را نام اين حب داشتهاند و اجزاى آن به زبان خود بنظم آورده برين وجه نظم ريس بس گندك زهر تارتر پلاتر كتاتنكنار امبيال بهنگرا بندمون برى جوسب روگ كامورى كورا چوبى برى رنيس زمين را گويند و بس بچناك را گويند و گندك گوگرد را گويند بلغتى ديگر و هرتار زربيخ را گويند و ترپلا يعنى اطريفل صغير كه آن مجموع فلفل و زنجبيل و زردچوبه است و تنكنار يعنى تنكارا صبيال و بهنگرا معلوم است بندمون برى يعنى شصت و چهار او بعبارت بازگونه ردگ يعنى علت كابعى را موى يعنى ميرو تركيب آن بگيرند از مفرد هر دوائى يك جزو الا بهنگرا كه آن عصاره آن بايد گرفتن آن مقدار كه جمله ادويه بدان سرشته شود پس سيماب را با هرتار و گندك سحق و صلايه و تشويه كنند چندانكه تمام خاك شود انگاه بيش را از تركئا به آب بهنگرا بسرشند و جها سازند هريك به مقدار نخودى ميانه و بوقت حاجت حبى بر بالاى طعام چرب خورند و مرضى با هرچه مناسب بود خورند و تنها نيز توان خوردن و حافظ صحت با اين پرهيز چنان بايد كردن كه با رس و زرنيخ مقرر شده و اگر خواهند كه اسهال كمتر كند صبيال كمتر كنند و اگر بهنگرا نيابند درين ملك عوض آن برگ كرچك كنند حلوائى بلادر هم از مخترعات اهل هند اجزاى تركيب آن بگيرند روغن بلادر يك جزو روغن كنجد دو برابر آن و آرد ميده خوب بدان بسرشند آن مقدار كه دستور حلواست پس عسل مصفى بران بزند به مقدار كفاف انگاه فلفل و زنجبيل و دارچينى و باديان و جوزبوا و قرنفل از هر يكى يك جزو سائيده و بيخته بران و نيكو بهم آورند و هر روز ده مثقال مىخورند حلواى جوز ماثل هم از مخترعات حكماى هند اجزاى تركيب آن بگيرند تاتوره نيم من و نيكو بكوبند در پنج من شير اندازند و قدرى آب در شير كنند و نرم مىجوشانند چندانكه آب برود پس آن را بيالايند و مايه زنند چون بهبندد بدستور مسكه آن را بگيرند و نصف آن صفره بيض خام با دوا به مقدار عسل سرشته از آرد ميده حلوا بپزند چون از آتش برخواهند داشتن عشر مجموع دارچينى و جوزبوا و باديان كوفته و بيخته بران ريزند و يك مثقال زعفران سوده بدان خلط كنند و نگاه دارند هر روز ده مثقال مىخورند و زياده كمتر براى طبيعت متعلق است معجون الخبث هم از مخترعات اهل هند اجزاى تركيب آن بگيرند خبث الحديد ده جزو هليله و بليله و آمله از هر يكى سه جزو بهمن سفيد مقشر و زنجبيل و فلفل و جوزبوا و قرنفل از هر يكى يك جزو مصطگى و